گـ🦋ـاه نوشــت یک بــانو

۱۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

او در دنیای نگاه زندانی شده بود...

http://bayanbox.ir/view/3765371095132633593/125161.jpg

به چهره معصومانه اش خیره شدم اروم و ساکت گوشه ای نشسته بود هیچ چیز نمی گفت
انگار از بچگی فقط جثه ای کوچک را به ارث برده بود
با حسرت گوشه ای نشسته بود و بازی بچه ها را تماشا میکرد
لحظه ای چشمانم به چشمانش گره خورد
و همان یک نگاه کافی بود تا دنیای مرموز پشت نگاهش را ببینم
دنیایی که از هر نقطه اش بوی غم می امد
هر چند لحظه یکبار یک لبخند بسیار کوچک میزد....با هر لبخندش دریای احساساتم را طوفانی میکرد
کاسه صبرم لبریز شده بود نزدش رفتم
کنارش نشستم و نامش را پرسیدم  اما هیچی نگفت
لحظه ای بعد گفت نامم اتناست
چندلحظه بعد دوباره سکوت را شکستم  گفتم چرا نمی روی و با هم سن هایت بازی کنی؟
نگاهی به من انداخت و گفت چه کسی دوست دارد با من بازی کند
هیچکدام از ان ها  به اینکه با من بازی کنند حتی فکرهم نمی کنند
بغضی عجیب گلویم را گرفت
خواستم بحث را عوض کنم گفتم رویایت برای اینده چیست؟
اینبار  بغضش ترکید و چشمانی پر از اشک گفت هیچ وقت به ان فکر هم نکرده ام
چون وقتش را ندارم 
همینطور بهت زده بودم که کودکی بااین سن حتی رویاهایش رو باخته
نمیدانستم دیگر چه باید بگویم
آینه ای که کنار دستش بود را برداشت جلوی صورتش گرفت و گفت
می بینی؟صورتم انقدر زشت شده که همه با دیدنم وحشت میکند
وبامن بازی نمی کنند این روزها فقط مادرم بامن بازی میکرد که دیگر اوهم توان بازی کردن با من را ندارد..
گفتم پدرت چه؟
پدرم؟پدرم  بخاطر ریختن اسید روی صورت من و مادرم زندان است

دیگر زبانم قیچی شد....نمیدانستم چه بگویم
به دستانش نگاه کردم دستان کوچکی داشت دستانی که حتی بزرگ هم نبودند و نه حتی چروکیده اما روحی داشت
پیرتر از ان چه فکرش را میکردم
او اول توسط پدرش کشته شد و بعد توسط اطرافیانش
تعبیر سختی است حتی مردم هم تورا پس بزنند بخاطر چی؟
چهره! فقط کافی بود یک بار فقط یک بار دنیای کوکانه اش را نگاه کنند
رویاهایش رو بشنوند
دستان کوچکش را بگیرند و با گرمای محبت شان دنیای سردش را گرم کنند....
آن کودک در دنیای نگاه زندانی شده بود....

پی نوشت:میدونم خیلی بد شده پوففففف این روزا دستم به نوشتن نمیره اما گفتم هرچه بادا باد.....
شمارو هم به چالش دعوت میکنم:) جهت شرکت در چالش کلیک کنید



  • ۲۵ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷

    بهم میاد؟


    دیشب خاله مامانم زنگ زد گیر داد حتما باید برای سفره اش بیایم و چون مامانم سرکار بود با زنداییم که دختر خاله مامانمم میشه رفتیم

    داشتن به دخترا هدیه میدانن و همه چیزای خوشگل براشون در اومده بود برای من گیره در اومد که اینقدر کوچولو عه حتی به موهای دستمم وصل نمی شد:)

    پی نوشت1:خخخخ رفتیم هیئت به اجیم گفتم اینارو میبینی دارن باهم دعوا میکنن الان سرشو میبره چون فضولی کرده توهم فضولی کن میگم تیکه تیکه ات کنه

    بدبخت تکون نمی خورد خخخخخخ تشنج کرد بچه خخخخخخخ

    پی نوشت 2:دلم اهنگ خواست هدفون گذاشتم و مشغول ورزش بودم یاد رقص زومبا افتادم یدفعه بابام درو باز کرد و از اونجایی که عین تشنجیا میرقصیدم خخخخخخخ بابام  خشکش  زد فکر کرد برق گرفتم خخخخخخخخخخخ

    پی نوشت 3:گویا دیروز خاله دوستم یه دفعه حالش بدشده و دردش شروع شده و چون بیشتر خیابونا بخاطر هیئت ها بسته بودن دیر رسیدن بیمارستان و بچه  توی شکمش مرده....

    تموم خیابونا هم پره آشغاله از صدای دسته هم نگم براتون که کلافه شدم پوففففففف ای کاش یکم نظم وجود داشت و بیرون از شهر یه مکان به وجود میوردن تا این همه مشکل به وجود نیاد......
  • ۱۷ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

    مدار زندگی

    https://scontent-frx5-1.cdninstagram.com/vp/ddd9062ed09388e79f42312494d38704/5C256036/t51.2885-15/sh0.08/e35/s640x640/32203222_206685463464937_2448632907820957696_n.jpg


    امروز کلی گله میکردم و هی میگفتم وای بازم مدرسه داره شروع میشه

    و نه ماه ذلت و بدبختی....

    همینطور تو فکر این جور چیزا بودم که صحبت از پیش دبستانی اجیم شد...

    برای اولین بار تو زندگیم حسرت خوردم وگفتم کاشکی میتونستم جای اجیم باشم

    برم پیش دبستانی و سخت ترین تکلیفم کشیدن نقاشی و رنگ آمیزی باشه

    اما وقتی بیشتر فکر کردم گفتم شاید وقتی سال ها گذشت و از رفتن به سرکار یا دانشگاه گله میکردم به چندتا دختر دبیرستانی نگاه میکنم و بازم حسرت میخورم...

    ما آدما خیلی عجیبیم ...نه؟همیشه حسرت چیزی رو میخوریم که نداریم و چیزهایی رو که همیشه ارزوشونو داشتیم و حالا داریمشون

    به راحتی دور میندازیم یا خیلی راحت از کنارشون میگذریم و همینطور منتظر رسیدن روزهایی هستیم که نمیدونیم قراره روز ایده آل مون باشن یانه...!خیلی عجیبه......

    اما اگه بخوایم دقت بکنیم هرچیزی لذت خاصه خودشو داره

    مثل پیدا کردم پنج هزارتومنی ته جیب مون....خیلی باحاله نه؟شاید اتفاقای زیادی پیش بیاد اما نتونه مارو به اندازه ی اون خوشحال بکنه.....

    یا حتی زخمی شدن.....فرض بکن ادمی باشی که هیچوقت زخمی نشی و طعم درد رو نچشی این جور ادما هیچوقت ارزش سلامتی رو نمی تونن بفهمن .........فرض کن همچین ادمی باشی و پس از سال ها برای اولین بار زخمی بشی اون اشکی که بابتش میریزی پر از شادیه شادی هایی که تو یک کلمه قابل توصیف نیست!

    پس چرا از امروز یک کاری نکنیم

    بیایم و یک چوب تو دستمون بگیریم یه دایره بزرگ بکشیم و تمامی ادمای خوب زندگیمونو توش جا بدیم ادمای بد رو روی خط بزاریم تا گاهی وقتا بیان و درس یادمون بدن کنارش غم و سختی رو بزاریم و عجول بودن رو چندسانت دورتر از خط بکشیم

    و به این میگن مدار زندگی!

  • ۲۰ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • يكشنبه ۲۵ شهریور ۹۷

    بهم میگه برو گمشو دیگه اینجا چی میخوای!

    https://scontent-frx5-1.cdninstagram.com/vp/b40e02408c64a238e936667871ee9932/5C1CBD9F/t51.2885-15/e35/36160400_211993049450907_8457883778080047104_n.jpg

    همش یه صدایی تو درونم میگه بس کن دیگه دست از نوشتن بردار برای چی مینویسی
    حتی تو دنیای وبلاگ نویسی نمیخوانت نه تورو و نه نوشته هات رو
    نمیدونم شاید راست میگه اینجا هم کسی از من خوشش نمیاد حتی از نوشته هام.....

  • ۱۷ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷

    نمیدانم شاید سال ها بعد خاطره شود+je veux

    https://scontent-frt3-1.cdninstagram.com/vp/053cc65506ac95c3cb7f79074fe8226d/5C1534C2/t51.2885-15/sh0.08/e35/s640x640/34014110_247195999165495_2718133653149319168_n.jpg

    امروز یک روز عادی است مثل روز های دیگر که کمی با لبخند امیخته شده

    اما به هر نحوی که شده میخواهم در دلم را  باز کنم و امروز را در دلم جای دهم

    مطمئنم خاطره میشود و در آینده وقتی دارم یک نسکافه داغ مینوشم به یاد الان میفتم ولبخند بزرگی میزنم و  به رفتار و ارزوهای کودکانه ام  می اندیشم

    همیشه برایم سوال بود که چرا باید حرف ها و خاطراتمان را در دفتری بنویسیم وقتی که دفتر دل جای نوشتن دارد

    الان که فکرش را میکنم میفهمم قدرتی که کلمات دارد هیچی ندارد شاید دلیل اصلی به وجود اومدن دفتر خاطرات این باشه که یادت بده

    چیز هایی هستن که نه تنها باید تو دل حک بشن باید تو دفترم حک بشن مخصوصا ارزوهات....

    وقتی سال ها گذشت و شروع به خوندنشون کردی میفهمی چقدر بزرگ شدی

    فرقی نداره حتی اگه یک سال گذشته باشه بازم با خوندنش میفهمی که چقدر بزرگ شدی

    مامانم همیشه میگه بزرگ شدن به فکر نیست به جثه هم نیست

    همین که آرزوهات ازبین برن و چیزای جدید جاشون بیاد خودش یک نوع بلوغه

    امروز وقتی دفتر خاطراتمو باز کردم خیلی خندیدم گریه کردم و فهمیدم خیلی بزرگ شدم بزرگتر از اون چیزی که فکرشو میکنم و واقعا هم تغییر کردن ارزوهایی که دنیاتو باهاشون جلا میدادی خودش یک نوع بزرگیه...


    پی نوشت1:امروز وقتی دفتر خاطراتمو نگاه کردم دیدم زده سال 93 8 اسفند اولین باری بوده که طعم نویسندگی رو چشیدم

    یعنی تقریبا نه سالم بوده و تمام مدت تاریخ اشتباهی رو گفته بودم البته بماند یک سال قبلش تو وبلاگ پسرداییم فعالیت میکردم و اولین وبمو تو نه سالگی زدم

    هیچوقت اون روز اول وبلاگ نویسی رو یادم نمیره...

    پر از استرس و آشوب بودم اینکه قراره با چه آدمایی روبرو بشم

    چه چیزایی قراره یاد بگیرم....و الان چهارسال و خورده ایی گذشته...

    و میتونم بگم با بهترین ادما اشنا شدم که خیلیییی چیزا ازشون یاد گرفتم:)

    پی نوشت دو:ایام محرم رو به همه تسلیت میگم و جاداره به یه سری نکات اشاره بکنم

    اول اینکه یاد بگیریم به اعتقادات هم احترام بزاریم خیلیا هستن که به اسلام اعتقاد ندارن...و بی احترامی میکنن و یه سریا هستن که اعتقاد ندارن اما احترام میزارن که بگم دم خانوادشون گرم:)

    هرکسی یه اعتقاداتی داره و مهم اینکه بدونی خوبی چیه و خدا چیه این دلیل اصلی به وجود اومدن تمامی دین هاست

    الان دعوا سر اینه کسی که عزاداره میاد با اونی که اعتقاد نداره دعواشون میشه اون میگه چرا مثلا شادی یا خیلی چیزای دیگه و اون طرف مقابلم پاشو فراتر میزاره

    یا برعکس اونی که اعتقاد نداره چیزی رو که باور یکی دیگه است خراب میکنه و واقعا این یک اشتباهه!

    هرکسی یه سری اعتقادات داره که شخصیت اونو میسازن و اگه قرار باشه تغییر بکنه خود فرد میره دنبالش و تو حق اینکه اعتقادات اونو خدشه دار بکنی  نداری!دین و باور یک حریم شخصیه که باید حفظ بشه

    چه اونی که اعتقاد داره باید حفظش بکنه و هم کسی که اعتقاد نداره!

    خیلی چیز سختی نیست کافیه  از خط قرمز باور های همدیگه دور بشید

    و حتی اگه میدونید اعتقادات طرف مقابل اشتباهه حق نداری حرفی بزنی!باید بزاری خودش بره دنبالش...چون در این راه هم شخصیت خودت زیرسوال میره هم باور های یکی دیگه رو زیر سوال بردی و لطفا این دعواهای دینی رو تموم کنید!و بهم احترام بزارید:)


    پی نوشت3 :امروز داشتم تو درایو کامپیوترم میگشتم که یک آهنگ خیلی قدیمی پیدا کردم

    باید بگم عاشق این اهنگ خواننده اش zaz     اسم اهنگ    jeveux   و این اهنگ رو چون معنی شادی نداشت گذاشتم اگه معنی شو بدونین میبینین اهنگ شادی نیست...





  • ۱۳ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

    بیا...برگرد و گچ رو از من بگیر و طرح هایی که قراره تبدیل به دلیل شادی هام میشه رو به نقش بکش...

    https://scontent-frt3-2.cdninstagram.com/vp/1d75203644dbc354dce02cf0ced7ac0d/5C32D7B9/t51.2885-15/sh0.08/e35/c0.0.972.972/s640x640/36575237_478440922614676_209840411181580288_n.jpg

    تو یک نقطه از زندگی یه روزی به یک جایی میرسی که با تمام غرورت وابسته به یک نفر میشی....

    یه روزی یکی میاد و گچ رو از دستت میگیری و میگه حالا نوبت منه بزار من نقاشی زندگی تو کامل کنم ....

    یه روزی میاد که به اندازه غرورت یک لبخند میزنی یه لبخند خیلی بزرگ اما به همون اندازه  قایمکی  یواشکی نگاش میکنی و اون روز تمام احساساتت تو یک جمله خلاصه میشه اما امان از روزی که بره

    این رو بدون خیلی عشقا تو دنیا هستن که به همون اندازه فرق دارن

    یکی عاشق میشه و براش میجنگه و یکی عاشق میشه و دنیاشو نابود میکنه

    یکی دیگه عاشق میشه و اونو دلیلی برای موفقیتش میکنه

    عشق فرقی نداره عشق مادر عشق به جنس مخالف و عشق به دوست

    اما بدون فقط دوتا عشق هست که واقعا ارزش جنگیدن رو داره یک عشق به مادر دو عشق به رفیق

    مادر کسی که همیشه پیشت بوده تو دنیای خیالش موهاتو میبافته شبا پیش ستاره ها از زیبایی و داشتن تو پز میداده کسی که قسم عشق تورو پیش ستاره ها خورده

    هرکی فراموش بکنه اما نه خدا عشق مادر رو فراموش میکنه نه ستاره ها

    عشق به دوست

    وقتی سبدتو پر از گل کردی و سوار بر دوچرخه مسیر زندگیو طی میکردی وقتی زنجیر دوچرخه ات پاره شد کمکت میکنه

    شبایی که گریه میکنی حتی وقتایی که مامانت نبود اشک های روی گونه تو با پیرهنش اروم پاک میکنه

    تنها کسی میشه که با نگاه میفهمی تو دلش چی میگذره میدونی چیه

    منم یکیو داشتم یکی که تو اسمان رویاهام شبا باهاش ستاره هارو میشمردم اما یه روزی اومد که چیزی ازش باقی نموند

    و من موندم و یه عالمه ستاره شمرده نشده دلتنگشم اما نمیتونم این حجم از دلتنگی رو تو کلمات خلاصه کنم

    منصوره خیلی دلتنگتم اما نمیدونم برمیگردی یا نه حتی نمیدونم این متن رو میخونی یانه... اما بدون تک تک این کلمات رو از ته قلبم نوشتم و اونارو اغشته به احساساتم کردم

    وقتی به اون روزی که رفتی فکر میکنم ناراحت میشم بابت اینکه احساس خواهر بودنم رو بخاطر رفتنت از بین بردم

    اما بیشتر از این احساس خودم از بین رفتم

    اما تو که نمیدونی اون حرفا همش بخاطر این بودکه بمونی خیلی سخته به یکی وابسته بشی اسمشو تو بوم دلت حک کنی اما اون بره

    من ترس دوری ازت رو داشتم

     الان بیشتر از هرموقع نگرانتم بیا...برگرد و گچ رو از من بگیر و طرح هایی که قراره تبدیل به دلیل شادی هام بشه رو به نقش بکش......بدون اینجا یکی هست که باقلبش صدات میزنه هر روز محکم تر ....



  • ۱۴ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

    آهاااایییییی زندگی منو میبینی؟!!توهیچی نیستی!!..

    https://instagram.fdoh5-1.fna.fbcdn.net/vp/1f8b84a5f7440db22ef3bd26eda6eb31/5C35B8B3/t51.2885-15/sh0.08/e35/s640x640/40095501_518283295311827_4259065196569408046_n.jpg

    دیشب سرم را بر روی بالشت گذاشتم چشمانم را بستم و با کودک درونم  در مقابل ستاره ها سوگندی خوردم

    اینکه فردا فرصتی به او بدهم تا کمی طعم زندگی را بچشد

    صبح که شد به سوگندم عمل کردم اول کمی لبخند زدم و واکنشی زودتر از زندگی داشتم میخواستم جوری بشود که زندگی وقتی لبخندم را دید پاسخم را با ترش رویی ندهد

    پاهایم را بر روی زمین گذاشتم و با پرز های قالی تمام اتاق را متر کردم و در هر قدمم اواز شادی  را می سرودم

    چای درست کردم و فرصتی دادم تا بخار هایش صورتم را نوازش کند

    نمیدانییییییی چه لذتی داشت امروز اموختم حتی با گرمای یک چای هم میتوان طعم  ارامش را چشید

    و یک درس دیگر هم یاد گرفتم گاهی وقت ها همانند یک کودک باید زندگی را دید حتی مشکلات بزرگ را آن وقت میبینی همانند یک شکلات تلخ کوچک میشوند و تلخی شان برای یک لحظه است و ثانیه ای بعد طعمی از ان ها به یادگار نمی ماند....

    امروز با زندگی زور نمایی کردم رو به رویش ایستادم و قلبم را به رخش کشیدم....اشتباه نکنید آدم ها توی قلبم را به رخش کشیدم همان ادم هایی که در قلبم برای خودشان لم داده بودند آن ها همان هایی هستند که قلبم را به وجود آوردند و ضربانش را بر روی ریتم زندگی به تپش در آوردند به زندگی گفتم هههه میبینی من کسانی را دارم که تو نداری... کسانی که باعث میشوند من از تو قوی تر باشم حالا وایسا و ببین که چگونه من را هر روز قوی تر میکنند...به راستی که این کودک درون و این ادم های توی قلبم راز عجیبی هستند این را من نمی گویم لبخند کوچک اما پرمعنای بر روی لبانم این را می گویند....





  • ۱۲ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • دوشنبه ۱۹ شهریور ۹۷

    بیاید حال خوبمان را باهم تقسیم کنیم🙃❤


    امروز روز عالی بود به جرات میتونم بگم که دارم بهترین دوره ی نوجوونی مو میگذرونم😐

    و وسط این همه خوشحالی میفهمی 18روز دیگه مدرسه است و نه ماه فلاکت😛😭

    پوففففففف😐نه ماه فلاکت با معلم های بداخلاق😐شت به این زندگی😭الان که فکرشو می کنم فصل مدارس حکم زندگی رو داره و تابستون حکم اخر زمان😐😛😛😛که خدارو شکر هنوز زنده ام😐و به قتل نرسیدم😁😁😁😁😁

    خب دیگه درگیر کتاب خوندنو بدبختی😐و بی اینترنتی😑

    خب یه زبان جدید اختراع کردم 😐اسپلیندش😂😂بعد داستانشو میگم

    نصیحت دومم 😐باغ وحش نرید اصلا نرید😐😑حیوونای بیشعور بی فرهنگ😐

    بعد از کلی بدبختی پوستم از افتاب سوختگی رها شده بود که پا به تهران گذاشتم و از دوباره افتاب سوخته شدم😑😑😑درد داره😭😭😭من یک تن ضد افتاب زدم اخههه چرااا😑اما پوستم خدارو شکر داره خوب میشه🙃الان فکرشو میکنم اهواز افتاب تهران رو داشت ادم کباب میکرد😐😐😐تنها فایده هوای اهواز اینه افتابش تیز نیست😛

    خب از همین الان اعلام کنم دلتنگ اهوازم!😭من بدون اهواز نمیتونم😐خیر سرم میخوام به کل از ایران برم بعد الان از یک شهر به شهر دیگه رفتم وضعم اینه😛واییی کلی فیلم  از کلوپ گرفتم اونم ترسناک 😀تو ماشین همشونو دیدیم😐اما من چرا از هیچ فیلم ترسناکی نمی ترسم😑

    این روزا دست به قلم شدنم سخته ولی میخوام شعر بلند بنویسم😐تاحالا امتحان نکردم😅

    این روزا وقتی تو جاده اییم  وقتی ستاره هارو میبینم یاد این مطلب میفتم🙃

    و واقعا دوست دارم ستاره ها تبدیل به پله بشن😍واییی🙃این روز ها سرشار از انژی مثبتمممم😁و سرگرمی جدیدم اینه که ببینم کدوم پلاک مال کدوم شهره😛😐و مرسی از دعوت اجی ماجده گلم:-)😍❤

  • ۱۱ دوست داشتم❤️لایک
  • ۹ حرف های قشنگ تون😍
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • دوشنبه ۱۲ شهریور ۹۷

    اخترکی دور در میان نیلگون رنگ اسمان.....

    http://www.shebreh.com/wp-content/uploads/2017/10/eba699ba-ab35-46e1-ab57-a19074fb83b6-696x776.jpeg

    گاهی وقت ها به شازده کوچولو حسودی ام میشود

    گاهی دوست دارم همانند او در یک اخترک کوچک و بسیار دور زندگی کنم ...

    هر روز به تماشای غروب دل انگیز بنشینم

    نمیدانی چه ترکیب زیبایی است نیلگون رنگ آسمان با زردو نارنجی خورشید خودش انفجار رنگیست بر بوم بزرگ زندگی

    حتی تصور کردنش هم دلنشین است

    انگار روحت را نوازش میکند......

     

    پی نوشت امروز:

    این روز ها دلم خود به خود میگیره بدون دلیل گریه میکنم وهمش دنبال یک دلیلم اما دریغ از یک دلیل ...

    امروز برای چندمین بار کتاب شازده کوچولو رو خوندم کتاب عجیبیه ....هیچوقت قدیمی نمیشه....در هر سن و سالی بخونیش یه مفهوم جدیدی برات داره:)

    دو آ لیپا واقعا فوق العاده است مخصوصا این آهنگش خیلی دوستش دارم..... :)

     

     

     

     

     

  • ۱۲ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • سه شنبه ۶ شهریور ۹۷

    من کیستم؟!...هنوز مانده تابدانی....

    https://scontent-lhr3-1.cdninstagram.com/vp/a5393785f6e2c624e14e097364d04c94/5C31484A/t51.2885-15/e35/39494013_858437914354113_5794144030308696064_n.jpg

    من یک دخترم دختری که از دخترانگی هایش فقط منع شدن را به گردن کشید...

    همانقدر که شوخی میکنم همانقدر غم دارم....خیلی زود ناراحت میشوم اما به همان سرعت اتش خشم و ناراحتی ام فروکش میکند...

    من یک ادم معمولی ام یک چهارده ساله که در دنیای رویاهایش زندانی شده و تا کلمه ای از انهارا میخواهد بگوید زبانش را میبرند..

    انقدر غم دارم اما کی هست که گوش کند تا میخواهم از غم هایم بگویم سریع جلویم را میگیرند و ازغم هایشان میگویند...شاید تنها ارث من از زندگی اشک هایی بود که روحم میریزد نه جسمم....

    من یک ادم کمی مغرور  شکاک  زودرنج و عاشق دوست داشته شدنم...

    اما در نظر دیگران فقط یک تکه سنگم که خط های لبخند باید همیشه  روی ان باشد....

    سال هاست برای رشد کردن میجنگم برای محبت برای کسانی که دوستشان دارم.....

    اما....اماهرکه را دوست داشتم به من پشت کرد...اما بازم نیاموختم محبت چیزی است که نباید به هرکسی هدیه دهی....

    من یک ادم وابسته ام اگر به کسی دل ببندم سخت دل میکنم اما اگر دنیایم را له کند غرورم را دخترانگیم را خیلی زود به باد میسپارمش....و زودتر از انچه فکر کند به دنیای فراموش شدگان میفرستمش....

    من میخندم گریه میکنم افسرده میشوم پوچ میشوم اما بازم کسی نمی فهمد شاید برای کسی اصلا مهم نیست...

    گاهی انقدر دلم میگیرد که فقط نوشتن ارامم میکند دوست دارم انقدر بنویسم تا یادم رود که وجود دارم

    من درد هایی دارم که دیگران با ان بیگانه اند غمی دارم که به زبان اوردنش سخت است....

    و کسانی را دارم که بجای محبت کردن به من بیشتر به زنجیره احساساتم لطمه میزنند

    میدانی سخت است که دیگری گوید که دوستت دارد اما عشق دیگری در قلبش باشد و بخاطر همان عشق اش تورا خرد کند فراموشت کند

    من یک ازمایشم یک ازمایش که برای این امده تا تمامی نامردی هارا بچشد

    و بعد در یک لحظه ازبین برود

    میدانم به زودی منم میروم و ان روز حتی خداهم مرا فراموش میکند.....





  • ۸ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • دوشنبه ۵ شهریور ۹۷

    ارزوهای من....

    https://scontent-frt3-2.cdninstagram.com/vp/f8be92422fe75f3bae96f9e4926d8132/5BF913A0/t51.2885-15/sh0.08/e35/c0.81.651.651/s640x640/38258394_234581177247189_8154490324832485376_n.jpg

    من همیشه ادمی بودم که به هرچیزی علاقه داشت ادامه میداد و با کمترین کوشش توش موفق میشد اما این وسط حس تنبلی گند میزد توی همه چی

    خیلی ارزوها داشتم که بعضی هاشون هنوز برای من ارزو هستن چیزایی که هرروز در دنیای رویاهام باهاشون زندگی میکنم

    و فقط کافیه بهش علاقه داشته باشم یعنی این چیزی بوده که از بدو تولد در من وجود داشته

    مثلا یک چیزی که همیشه بهش علاقه داشتم زبان انگلیسی بوده حتی بیشتر از فارسی دوستش داشتم(البته بماند غیرتم رو فارسی بیشتره)

    و این علاقه کافی بود تا یادش بگیرم

    من همون دختریم که به زبان علاقه داشت و توی سه چهارسالگی نصف زبان انگلیسی رو یاد گرفت اما هیچوقت به ریاضی علاقه نداشت برای همین هیچوقت توش پیشرفت نکرد!

    البته بماند بعضی از سال های تحصیلی از ریاضی خوشم میومد و بیست میگرفتم اما وقتایی که خوشم نمیومد اصلا نمیخوندم

    یکی از ارزوهای من این بود که در مسابقه امریکن ایدل شرکت کنم و اهنگ سلن دیون  رو بخونم و هنوز همین ارزو رو دارم

    دوست دارم یه خواننده خیلی بزرگ بشم مثل سلنا گومز

    هیچوقت یادم نمیره چهارسالم بود این ارزوی خوندن توی امریکن ایدل رو ازدست دادم بابت اینکه اهنگی که من دوست داشتم بخونم رو یکی دیگه خونده بودخخخ واییی چقدر گریه کردم

    اما نمیدونم چقدر دوره ولی برای رسیدن بهش سعی و تلاش میکنم چون میدونم هرچی که هست دوستش دارم

    و همین علاقه ام منو به اون میرسونه:-)

    یکی از چیزهایی که همیشه به خودم میگم این هستش که ارزوهای من رویا نیستن ارزوهای من ندایی از اینده هستن چیزهایی که قراره زندگی اینده منو بسازن  و پیشنهاد میکنم شماهم بگین چون همین امواج مثبت اش شمارو به اهداف تون نزدیک تر میکنه

    ارزوهای شما چیه ؟؟ایا هنوز امید دارین که قراره بهشون برسین؟

  • ۹ دوست داشتم❤️لایک
  • ۷ حرف های قشنگ تون😍
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • جمعه ۲ شهریور ۹۷