گـ🦋ـاه نوشــت یک بــانو

او در دنیای نگاه زندانی شده بود...

http://bayanbox.ir/view/3765371095132633593/125161.jpg

به چهره معصومانه اش خیره شدم اروم و ساکت گوشه ای نشسته بود هیچ چیز نمی گفت
انگار از بچگی فقط جثه ای کوچک را به ارث برده بود
با حسرت گوشه ای نشسته بود و بازی بچه ها را تماشا میکرد
لحظه ای چشمانم به چشمانش گره خورد
و همان یک نگاه کافی بود تا دنیای مرموز پشت نگاهش را ببینم
دنیایی که از هر نقطه اش بوی غم می امد
هر چند لحظه یکبار یک لبخند بسیار کوچک میزد....با هر لبخندش دریای احساساتم را طوفانی میکرد
کاسه صبرم لبریز شده بود نزدش رفتم
کنارش نشستم و نامش را پرسیدم  اما هیچی نگفت
لحظه ای بعد گفت نامم اتناست
چندلحظه بعد دوباره سکوت را شکستم  گفتم چرا نمی روی و با هم سن هایت بازی کنی؟
نگاهی به من انداخت و گفت چه کسی دوست دارد با من بازی کند
هیچکدام از ان ها  به اینکه با من بازی کنند حتی فکرهم نمی کنند
بغضی عجیب گلویم را گرفت
خواستم بحث را عوض کنم گفتم رویایت برای اینده چیست؟
اینبار  بغضش ترکید و چشمانی پر از اشک گفت هیچ وقت به ان فکر هم نکرده ام
چون وقتش را ندارم 
همینطور بهت زده بودم که کودکی بااین سن حتی رویاهایش رو باخته
نمیدانستم دیگر چه باید بگویم
آینه ای که کنار دستش بود را برداشت جلوی صورتش گرفت و گفت
می بینی؟صورتم انقدر زشت شده که همه با دیدنم وحشت میکند
وبامن بازی نمی کنند این روزها فقط مادرم بامن بازی میکرد که دیگر اوهم توان بازی کردن با من را ندارد..
گفتم پدرت چه؟
پدرم؟پدرم  بخاطر ریختن اسید روی صورت من و مادرم زندان است

دیگر زبانم قیچی شد....نمیدانستم چه بگویم
به دستانش نگاه کردم دستان کوچکی داشت دستانی که حتی بزرگ هم نبودند و نه حتی چروکیده اما روحی داشت
پیرتر از ان چه فکرش را میکردم
او اول توسط پدرش کشته شد و بعد توسط اطرافیانش
تعبیر سختی است حتی مردم هم تورا پس بزنند بخاطر چی؟
چهره! فقط کافی بود یک بار فقط یک بار دنیای کوکانه اش را نگاه کنند
رویاهایش رو بشنوند
دستان کوچکش را بگیرند و با گرمای محبت شان دنیای سردش را گرم کنند....
آن کودک در دنیای نگاه زندانی شده بود....

پی نوشت:میدونم خیلی بد شده پوففففف این روزا دستم به نوشتن نمیره اما گفتم هرچه بادا باد.....
شمارو هم به چالش دعوت میکنم:) جهت شرکت در چالش کلیک کنید



  • ۱۲ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷

    بهم میاد؟


    دیشب خاله مامانم زنگ زد گیر داد حتما باید برای سفره اش بیایم و چون مامانم سرکار بود با زنداییم که دختر خاله مامانمم میشه رفتیم

    داشتن به دخترا هدیه میدانن و همه چیزای خوشگل براشون در اومده بود برای من گیره در اومد که اینقدر کوچولو عه حتی به موهای دستمم وصل نمی شد:)

    پی نوشت1:خخخخ رفتیم هیئت به اجیم گفتم اینارو میبینی دارن باهم دعوا میکنن الان سرشو میبره چون فضولی کرده توهم فضولی کن میگم تیکه تیکه ات کنه

    بدبخت تکون نمی خورد خخخخخخ تشنج کرد بچه خخخخخخخ

    پی نوشت 2:دلم اهنگ خواست هدفون گذاشتم و مشغول ورزش بودم یاد رقص زومبا افتادم یدفعه بابام درو باز کرد و از اونجایی که عین تشنجیا میرقصیدم خخخخخخخ بابام  خشکش  زد فکر کرد برق گرفتم خخخخخخخخخخخ

    پی نوشت 3:گویا دیروز خاله دوستم یه دفعه حالش بدشده و دردش شروع شده و چون بیشتر خیابونا بخاطر هیئت ها بسته بودن دیر رسیدن بیمارستان و بچه  توی شکمش مرده....

    تموم خیابونا هم پره آشغاله از صدای دسته هم نگم براتون که کلافه شدم پوففففففف ای کاش یکم نظم وجود داشت و بیرون از شهر یه مکان به وجود میوردن تا این همه مشکل به وجود نیاد......
  • ۱۶ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

    مدار زندگی

    https://scontent-frx5-1.cdninstagram.com/vp/ddd9062ed09388e79f42312494d38704/5C256036/t51.2885-15/sh0.08/e35/s640x640/32203222_206685463464937_2448632907820957696_n.jpg


    امروز کلی گله میکردم و هی میگفتم وای بازم مدرسه داره شروع میشه

    و نه ماه ذلت و بدبختی....

    همینطور تو فکر این جور چیزا بودم که صحبت از پیش دبستانی اجیم شد...

    برای اولین بار تو زندگیم حسرت خوردم وگفتم کاشکی میتونستم جای اجیم باشم

    برم پیش دبستانی و سخت ترین تکلیفم کشیدن نقاشی و رنگ آمیزی باشه

    اما وقتی بیشتر فکر کردم گفتم شاید وقتی سال ها گذشت و از رفتن به سرکار یا دانشگاه گله میکردم به چندتا دختر دبیرستانی نگاه میکنم و بازم حسرت میخورم...

    ما آدما خیلی عجیبیم ...نه؟همیشه حسرت چیزی رو میخوریم که نداریم و چیزهایی رو که همیشه ارزوشونو داشتیم و حالا داریمشون

    به راحتی دور میندازیم یا خیلی راحت از کنارشون میگذریم و همینطور منتظر رسیدن روزهایی هستیم که نمیدونیم قراره روز ایده آل مون باشن یانه...!خیلی عجیبه......

    اما اگه بخوایم دقت بکنیم هرچیزی لذت خاصه خودشو داره

    مثل پیدا کردم پنج هزارتومنی ته جیب مون....خیلی باحاله نه؟شاید اتفاقای زیادی پیش بیاد اما نتونه مارو به اندازه ی اون خوشحال بکنه.....

    یا حتی زخمی شدن.....فرض بکن ادمی باشی که هیچوقت زخمی نشی و طعم درد رو نچشی این جور ادما هیچوقت ارزش سلامتی رو نمی تونن بفهمن .........فرض کن همچین ادمی باشی و پس از سال ها برای اولین بار زخمی بشی اون اشکی که بابتش میریزی پر از شادیه شادی هایی که تو یک کلمه قابل توصیف نیست!

    پس چرا از امروز یک کاری نکنیم

    بیایم و یک چوب تو دستمون بگیریم یه دایره بزرگ بکشیم و تمامی ادمای خوب زندگیمونو توش جا بدیم ادمای بد رو روی خط بزاریم تا گاهی وقتا بیان و درس یادمون بدن کنارش غم و سختی رو بزاریم و عجول بودن رو چندسانت دورتر از خط بکشیم

    و به این میگن مدار زندگی!

  • ۱۷ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • يكشنبه ۲۵ شهریور ۹۷

    :|و این گونه است بر فنا می روم /اغواگررررررررر

    پدر بزرگوار بنده نام کاربری منو دیده بود و میاد با کامپیوتر وارد سایت بیان میشه و نام کاربری رو میزنه و رمزو نمیدونسته

    و میاد هوشش رو در بر میگیره و میدونه دخترش یک ادم کند ذهنه که پسورد زیاد فراموش میکنه خلاصه  پسورد بنده رو حدس میزنه و وارد پنل کاربری بنده میشه :| و من بر فنا میرم :|

    گاهی وقتا میگم چی میشد پدر مادر خنگی داشتم

    دفعه اولی نیست به این روز دچار میشم :|

    یعنی هیچ غلطی نمیتوانم بکنم :|


    و بعد از این موضوع وقتی وبلاگ های بروز شده رو میخوندم متوجه شدم اریو رفت یعنیییییی بگیری به صلیب بکشیش پوفففففففففففففففففففف

    برگرددیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا وگرنه من میدونمو تو

    این روزا مطلب مزخرف مینویسم خودم میدونم نیازی نیست بگید:| مخم تعطیله اما قبل از اینکه مخم تعطیل بشه چندتا شعر نوشتم میزارمشون امیدوارم خوب باشن....:|



    پی نوشت 3:این روزا افتادم رو دور کسی دوستم نداره نمیدونم چرا.... خلاصه اینو به چندتا از اطرافیان مهربان گفتم و با فحش ههای خالی از محبت شون روبرو شدم دوستای خیلی خوبی دارما :|

     پی نوشت 4: 4 میلیون بابت مدرسه  900خورده ای بابت سرویس  به غیر از ازمون های هشتصدهزارتومنی :| در یک سال یک میلیون و خورده ای بابت ازمون های خارج از مدرسه ای که خود مدرسه مجبور میکنه میشه غیر از وسایل مدرسه ام که شدن چهارصدو خورده ای و غیر پول تو جیبی هام تخمین زدم در یک سال یازده میلیون خرج من میشه اونم برای نه ماه درس خوندنم:| اخر سر کشکم این پول خرج  کاکتوس میشد گل میداد:|تصمیم گرفتم ادم بشم و بشینم بخونم:|

  • ۱۶ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • شنبه ۲۴ شهریور ۹۷

    بهم میگه برو گمشو دیگه اینجا چی میخوای!

    https://scontent-frx5-1.cdninstagram.com/vp/b40e02408c64a238e936667871ee9932/5C1CBD9F/t51.2885-15/e35/36160400_211993049450907_8457883778080047104_n.jpg

    همش یه صدایی تو درونم میگه بس کن دیگه دست از نوشتن بردار برای چی مینویسی
    حتی تو دنیای وبلاگ نویسی نمیخوانت نه تورو و نه نوشته هات رو
    نمیدونم شاید راست میگه اینجا هم کسی از من خوشش نمیاد حتی از نوشته هام.....

  • ۱۴ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷

    نمیدانم شاید سال ها بعد خاطره شود+je veux

    https://scontent-frt3-1.cdninstagram.com/vp/053cc65506ac95c3cb7f79074fe8226d/5C1534C2/t51.2885-15/sh0.08/e35/s640x640/34014110_247195999165495_2718133653149319168_n.jpg

    امروز یک روز عادی است مثل روز های دیگر که کمی با لبخند امیخته شده

    اما به هر نحوی که شده میخواهم در دلم را  باز کنم و امروز را در دلم جای دهم

    مطمئنم خاطره میشود و در آینده وقتی دارم یک نسکافه داغ مینوشم به یاد الان میفتم ولبخند بزرگی میزنم و  به رفتار و ارزوهای کودکانه ام  می اندیشم

    همیشه برایم سوال بود که چرا باید حرف ها و خاطراتمان را در دفتری بنویسیم وقتی که دفتر دل جای نوشتن دارد

    الان که فکرش را میکنم میفهمم قدرتی که کلمات دارد هیچی ندارد شاید دلیل اصلی به وجود اومدن دفتر خاطرات این باشه که یادت بده

    چیز هایی هستن که نه تنها باید تو دل حک بشن باید تو دفترم حک بشن مخصوصا ارزوهات....

    وقتی سال ها گذشت و شروع به خوندنشون کردی میفهمی چقدر بزرگ شدی

    فرقی نداره حتی اگه یک سال گذشته باشه بازم با خوندنش میفهمی که چقدر بزرگ شدی

    مامانم همیشه میگه بزرگ شدن به فکر نیست به جثه هم نیست

    همین که آرزوهات ازبین برن و چیزای جدید جاشون بیاد خودش یک نوع بلوغه

    امروز وقتی دفتر خاطراتمو باز کردم خیلی خندیدم گریه کردم و فهمیدم خیلی بزرگ شدم بزرگتر از اون چیزی که فکرشو میکنم و واقعا هم تغییر کردن ارزوهایی که دنیاتو باهاشون جلا میدادی خودش یک نوع بزرگیه...


    پی نوشت1:امروز وقتی دفتر خاطراتمو نگاه کردم دیدم زده سال 93 8 اسفند اولین باری بوده که طعم نویسندگی رو چشیدم

    یعنی تقریبا نه سالم بوده و تمام مدت تاریخ اشتباهی رو گفته بودم البته بماند یک سال قبلش تو وبلاگ پسرداییم فعالیت میکردم و اولین وبمو تو نه سالگی زدم

    هیچوقت اون روز اول وبلاگ نویسی رو یادم نمیره...

    پر از استرس و آشوب بودم اینکه قراره با چه آدمایی روبرو بشم

    چه چیزایی قراره یاد بگیرم....و الان چهارسال و خورده ایی گذشته...

    و میتونم بگم با بهترین ادما اشنا شدم که خیلیییی چیزا ازشون یاد گرفتم:)

    پی نوشت دو:ایام محرم رو به همه تسلیت میگم و جاداره به یه سری نکات اشاره بکنم

    اول اینکه یاد بگیریم به اعتقادات هم احترام بزاریم خیلیا هستن که به اسلام اعتقاد ندارن...و بی احترامی میکنن و یه سریا هستن که اعتقاد ندارن اما احترام میزارن که بگم دم خانوادشون گرم:)

    هرکسی یه اعتقاداتی داره و مهم اینکه بدونی خوبی چیه و خدا چیه این دلیل اصلی به وجود اومدن تمامی دین هاست

    الان دعوا سر اینه کسی که عزاداره میاد با اونی که اعتقاد نداره دعواشون میشه اون میگه چرا مثلا شادی یا خیلی چیزای دیگه و اون طرف مقابلم پاشو فراتر میزاره

    یا برعکس اونی که اعتقاد نداره چیزی رو که باور یکی دیگه است خراب میکنه و واقعا این یک اشتباهه!

    هرکسی یه سری اعتقادات داره که شخصیت اونو میسازن و اگه قرار باشه تغییر بکنه خود فرد میره دنبالش و تو حق اینکه اعتقادات اونو خدشه دار بکنی  نداری!دین و باور یک حریم شخصیه که باید حفظ بشه

    چه اونی که اعتقاد داره باید حفظش بکنه و هم کسی که اعتقاد نداره!

    خیلی چیز سختی نیست کافیه  از خط قرمز باور های همدیگه دور بشید

    و حتی اگه میدونید اعتقادات طرف مقابل اشتباهه حق نداری حرفی بزنی!باید بزاری خودش بره دنبالش...چون در این راه هم شخصیت خودت زیرسوال میره هم باور های یکی دیگه رو زیر سوال بردی و لطفا این دعواهای دینی رو تموم کنید!و بهم احترام بزارید:)


    پی نوشت3 :امروز داشتم تو درایو کامپیوترم میگشتم که یک آهنگ خیلی قدیمی پیدا کردم

    باید بگم عاشق این اهنگ خواننده اش zaz     اسم اهنگ    jeveux   و این اهنگ رو چون معنی شادی نداشت گذاشتم اگه معنی شو بدونین میبینین اهنگ شادی نیست...





  • ۱۱ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

    بیا...برگرد و گچ رو از من بگیر و طرح هایی که قراره تبدیل به دلیل شادی هام میشه رو به نقش بکش...

    https://scontent-frt3-2.cdninstagram.com/vp/1d75203644dbc354dce02cf0ced7ac0d/5C32D7B9/t51.2885-15/sh0.08/e35/c0.0.972.972/s640x640/36575237_478440922614676_209840411181580288_n.jpg

    تو یک نقطه از زندگی یه روزی به یک جایی میرسی که با تمام غرورت وابسته به یک نفر میشی....

    یه روزی یکی میاد و گچ رو از دستت میگیری و میگه حالا نوبت منه بزار من نقاشی زندگی تو کامل کنم ....

    یه روزی میاد که به اندازه غرورت یک لبخند میزنی یه لبخند خیلی بزرگ اما به همون اندازه  قایمکی  یواشکی نگاش میکنی و اون روز تمام احساساتت تو یک جمله خلاصه میشه اما امان از روزی که بره

    این رو بدون خیلی عشقا تو دنیا هستن که به همون اندازه فرق دارن

    یکی عاشق میشه و براش میجنگه و یکی عاشق میشه و دنیاشو نابود میکنه

    یکی دیگه عاشق میشه و اونو دلیلی برای موفقیتش میکنه

    عشق فرقی نداره عشق مادر عشق به جنس مخالف و عشق به دوست

    اما بدون فقط دوتا عشق هست که واقعا ارزش جنگیدن رو داره یک عشق به مادر دو عشق به رفیق

    مادر کسی که همیشه پیشت بوده تو دنیای خیالش موهاتو میبافته شبا پیش ستاره ها از زیبایی و داشتن تو پز میداده کسی که قسم عشق تورو پیش ستاره ها خورده

    هرکی فراموش بکنه اما نه خدا عشق مادر رو فراموش میکنه نه ستاره ها

    عشق به دوست

    وقتی سبدتو پر از گل کردی و سوار بر دوچرخه مسیر زندگیو طی میکردی وقتی زنجیر دوچرخه ات پاره شد کمکت میکنه

    شبایی که گریه میکنی حتی وقتایی که مامانت نبود اشک های روی گونه تو با پیرهنش اروم پاک میکنه

    تنها کسی میشه که با نگاه میفهمی تو دلش چی میگذره میدونی چیه

    منم یکیو داشتم یکی که تو اسمان رویاهام شبا باهاش ستاره هارو میشمردم اما یه روزی اومد که چیزی ازش باقی نموند

    و من موندم و یه عالمه ستاره شمرده نشده دلتنگشم اما نمیتونم این حجم از دلتنگی رو تو کلمات خلاصه کنم

    منصوره خیلی دلتنگتم اما نمیدونم برمیگردی یا نه حتی نمیدونم این متن رو میخونی یانه... اما بدون تک تک این کلمات رو از ته قلبم نوشتم و اونارو اغشته به احساساتم کردم

    وقتی به اون روزی که رفتی فکر میکنم ناراحت میشم بابت اینکه احساس خواهر بودنم رو بخاطر رفتنت از بین بردم

    اما بیشتر از این احساس خودم از بین رفتم

    اما تو که نمیدونی اون حرفا همش بخاطر این بودکه بمونی خیلی سخته به یکی وابسته بشی اسمشو تو بوم دلت حک کنی اما اون بره

    من ترس دوری ازت رو داشتم

     الان بیشتر از هرموقع نگرانتم بیا...برگرد و گچ رو از من بگیر و طرح هایی که قراره تبدیل به دلیل شادی هام بشه رو به نقش بکش......بدون اینجا یکی هست که باقلبش صدات میزنه هر روز محکم تر ....



  • ۱۴ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

    صحبت های من راجع به بلاگر ها......

    ❤❤ EXOYAS ❤❤:یه دختر فوق العاده  که نوشتنش عالیههه و قراره باهم روی شورت بابادوز سرمایه گذاری کنیم خخخخخخ

    ماجده:اجی گل خودمم عاشقتم بهترینم اولین و بهترین اجی مجازیم خیلی دوستت دارم و اینکه میبینم داری به نقطه ای میرسی که تمامی ناراحتی هات یه مشت خاطره میشن برات و هر روز قوی تر میشی واقعا خوشحالم میکنه عاشقتممممممممم

    آریا برادران:اول نمک بوده بعد دست و پا در اورده خخخخخ😁ادم باحالیه امیدوارم با شنل قرمزی زندگی شادی داشته باشن خخخخخ

    پریسا سادات:😁یه دختر خوش قلب و مهربون و کمی حساس و با معرفت که خیلیییییی دوستش دارممم

    Anne Shirley:چند ساله نوشته هاشو دنبال میکنم و شخصیت باحالی داره و نوشته هاشو خیلیی دوست دارم

    پسرک تنها:خیلییییی باحاله مخصوصا اینکه در زمینه متافیزیک فعالیت میکنه و علاقه داره مثل خودم خیلی حس خوبی بهم میده خخخ اما من بجای جبران کردن یکاری کردم زنش ولش کنه بره خخخخخخ و اونم از دوری زنش خیلی ناراحته و اس و پاس شده (خیلی نامردم نه؟!خخخ)

    علیرضا (نویسنده وب پسر بدخط):از بیشتر گاه نوشت هاش خوشم میاد و میدونم در اینده یک برنامه نویس خیلیییی عالی میشه 😁

    فاطمه باغملکی: :))یه دختررر مهربون و خوش قلبببب و بسیارر خونگرم و مورد اعتماد(یادم باشه غلامو بسپارم بهش خخخخ)

    فاطمه(نویسنده بیوکده):یک دختر خوش سلیقه و مهربونننننن و دومین اجی مجازیم (خیلی دوستت دارم اما هیچوقت نمیدونستم به چه بهانه ای باهات حرف بزنم 😁)

    اقای برادر:علاقه خاصی به ناشناس بودن داره نمیدونم چرا اما منو یاد زرو میندازه😁و منو همش بچه خطاب میکنه:| اما خیلی ادم باحالیه :| یه چیز دیگه ایششش مال منه :|هی میدزدیش خخخخ ایششششششش :|وغلاقه خاصی به پاک کردن وبش داره و همچنان وب جدیدش رو پیدا نمی نمایم:|

    استاد بزرگ: زیاد باهاش اشنایی ندارم اما وبش باحاله من اواتارشو خیلی دوست دارم😁

    زهراباقری:این که اسمو فامیلش شبیه مامانم بود منو باهاش اشنا کرد دختر خوب خوش قلبیه و یه زمانی بهترین دوستم بود....امیدوارم موفق باشه و با اقای رمانتیک زندگی شادی رو شروع کنن


    جناب قدح:جز بهترینای بیان چه از نظر شخصیت و چه از نظر نوشتن

    خانم ربات:یکی از قدیمی ترین اجیای من که نیستش و خیلی وقته رفته  یه دوسالی میشه که ازش خبری ندارم اما همچنان منتظرشم و فراموشش نمی کنم منتظر روزیم که بیاد و از دوباره بهم بگه فنچ خخخ

    ماهور:خیلی دلتنگشم مهربون ترینم هرجا هستی برگرد.....

    محسن رحمانی:تبرش همیشه تو کله من بدبخت فرو رفته کسیم نیست درش بیاره خخخخخخ ماجده هم کی هی در میره کله ام عفونت کرده و همون یه ذره مخی که داشتم رو از بین برده :|

    افشین:بی معرفت و بازم بی معرفت :| از وبلاگش خیلی خوشم میاد خیلی خوفناکههه و بیشتر مثل شخصیت های انیمه میمونه

    علیرضا (نویسنده بلوچ الف):ادم خیی شوخیه اما اولش هی میزد تو برجکم:| اگه یه روز وبی به نام انتی دهه هشتادی درست شد بدونید ادمینش علیرضاست خخخخخخ خیلی وقته نیستش نمیدونم کجاست اما هرجاکه هست موفق باشه:)

    محمد (نویسنده وب نوشه های یک ذهن خط خطی):به نکات خیلی ریزی اشاره میکنه و میزنه کمرو کلا از بین میبره:|

    بهنام (نویسنده جالب کده):نمیدونم واقعا دوستم داشت یانه اما من از عشق و این چیزا سر در نمیارم:| خلاصه موفق باشی و امیدوارم کسی رو پیدا کنی که هم دوستش داری هم دوستت داره

    نیلگون:به معنایییی واقعی عاشق نوشته هاشممممم خخخخ یه بارم باهم درگیری داشتیم و مثل همیشه گفت غوره نشدی موویز شدی واسه من :|(لنتییی این تیکه کلامتو خیلی دوست دارممممم)

    ارکیده:و بازهم یه اجی مهربون دیگههههه خیلی ازش خوشم میاد و بیشتر پست هاش سرشار از انرژیه


    وحید (نویسنده پیتک):وبلاگ خیلی زیبایی داشتن و حیف شد که بستنش....خیلی از مواقع پیش اومد که با صحبت هاشون منو دلگرم کردن امیدوارم برگردن و با انرژی زیاد ادامه بدن:)


    محمدرضا(نویسنده وب اسمانم):عکس های خیلی زیبایی میگذاشتن و همین عکسا و مطالب زیباشون راجب انیمه منو عاشق وبشون کرد و قالبشم خیلی خوشمله


    نفس(نویسنده وب پاتوق دوستان):خیلی دوست خوبی برام شد و یکی از بهترین حمایت کننده های وبلاگ اولم (یگانه بلاگ یاهمونoneblog)بود

    خیلی وقته باهم صحبتی نمی کنیم اما توی مدتی که باهاش در ارتباز بودم فهمیدم ادم خیلی خوبیه :)


    دوقلوهای بیان:)دوتا دوقلوی دوست داشتنی که خیلی خوش قلبن و معلومه علاقه زیادی به حیوانات دارن و از ساز زدنشون خیلی خوشم میاددددد



    Alireza z.i:نوشت هاش باحاله و من اسمشو گذاشم اقای سیبیل :)



    پی نوشت:)

    برای هرکی که توذهنم اومد نوشتم و اینا کسایی هستن که همیشه دنبالشون میکردم و طرفدار نوشته هاشون بودم اگه کسی یادم رفته ببخشید ذهنم داغونه خخخخخ

    اما بدونید تک تک تون رو دوست دارممممم حتی شما دوست عزیز:)





  • ۹ دوست داشتم❤️لایک
  • ۱۲ حرف های قشنگ تون😍
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • چهارشنبه ۲۱ شهریور ۹۷

    آهاااایییییی زندگی منو میبینی؟!!توهیچی نیستی!!..

    https://instagram.fdoh5-1.fna.fbcdn.net/vp/1f8b84a5f7440db22ef3bd26eda6eb31/5C35B8B3/t51.2885-15/sh0.08/e35/s640x640/40095501_518283295311827_4259065196569408046_n.jpg

    دیشب سرم را بر روی بالشت گذاشتم چشمانم را بستم و با کودک درونم  در مقابل ستاره ها سوگندی خوردم

    اینکه فردا فرصتی به او بدهم تا کمی طعم زندگی را بچشد

    صبح که شد به سوگندم عمل کردم اول کمی لبخند زدم و واکنشی زودتر از زندگی داشتم میخواستم جوری بشود که زندگی وقتی لبخندم را دید پاسخم را با ترش رویی ندهد

    پاهایم را بر روی زمین گذاشتم و با پرز های قالی تمام اتاق را متر کردم و در هر قدمم اواز شادی  را می سرودم

    چای درست کردم و فرصتی دادم تا بخار هایش صورتم را نوازش کند

    نمیدانییییییی چه لذتی داشت امروز اموختم حتی با گرمای یک چای هم میتوان طعم  ارامش را چشید

    و یک درس دیگر هم یاد گرفتم گاهی وقت ها همانند یک کودک باید زندگی را دید حتی مشکلات بزرگ را آن وقت میبینی همانند یک شکلات تلخ کوچک میشوند و تلخی شان برای یک لحظه است و ثانیه ای بعد طعمی از ان ها به یادگار نمی ماند....

    امروز با زندگی زور نمایی کردم رو به رویش ایستادم و قلبم را به رخش کشیدم....اشتباه نکنید آدم ها توی قلبم را به رخش کشیدم همان ادم هایی که در قلبم برای خودشان لم داده بودند آن ها همان هایی هستند که قلبم را به وجود آوردند و ضربانش را بر روی ریتم زندگی به تپش در آوردند به زندگی گفتم هههه میبینی من کسانی را دارم که تو نداری... کسانی که باعث میشوند من از تو قوی تر باشم حالا وایسا و ببین که چگونه من را هر روز قوی تر میکنند...به راستی که این کودک درون و این ادم های توی قلبم راز عجیبی هستند این را من نمی گویم لبخند کوچک اما پرمعنای بر روی لبانم این را می گویند....





  • ۱۲ دوست داشتم❤️لایک
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • دوشنبه ۱۹ شهریور ۹۷

    بیاید حال خوبمان را باهم تقسیم کنیم🙃❤


    امروز روز عالی بود به جرات میتونم بگم که دارم بهترین دوره ی نوجوونی مو میگذرونم😐

    و وسط این همه خوشحالی میفهمی 18روز دیگه مدرسه است و نه ماه فلاکت😛😭

    پوففففففف😐نه ماه فلاکت با معلم های بداخلاق😐شت به این زندگی😭الان که فکرشو می کنم فصل مدارس حکم زندگی رو داره و تابستون حکم اخر زمان😐😛😛😛که خدارو شکر هنوز زنده ام😐و به قتل نرسیدم😁😁😁😁😁

    خب دیگه درگیر کتاب خوندنو بدبختی😐و بی اینترنتی😑

    خب یه زبان جدید اختراع کردم 😐اسپلیندش😂😂بعد داستانشو میگم

    نصیحت دومم 😐باغ وحش نرید اصلا نرید😐😑حیوونای بیشعور بی فرهنگ😐

    بعد از کلی بدبختی پوستم از افتاب سوختگی رها شده بود که پا به تهران گذاشتم و از دوباره افتاب سوخته شدم😑😑😑درد داره😭😭😭من یک تن ضد افتاب زدم اخههه چرااا😑اما پوستم خدارو شکر داره خوب میشه🙃الان فکرشو میکنم اهواز افتاب تهران رو داشت ادم کباب میکرد😐😐😐تنها فایده هوای اهواز اینه افتابش تیز نیست😛

    خب از همین الان اعلام کنم دلتنگ اهوازم!😭من بدون اهواز نمیتونم😐خیر سرم میخوام به کل از ایران برم بعد الان از یک شهر به شهر دیگه رفتم وضعم اینه😛واییی کلی فیلم  از کلوپ گرفتم اونم ترسناک 😀تو ماشین همشونو دیدیم😐اما من چرا از هیچ فیلم ترسناکی نمی ترسم😑

    این روزا دست به قلم شدنم سخته ولی میخوام شعر بلند بنویسم😐تاحالا امتحان نکردم😅

    این روزا وقتی تو جاده اییم  وقتی ستاره هارو میبینم یاد این مطلب میفتم🙃

    و واقعا دوست دارم ستاره ها تبدیل به پله بشن😍واییی🙃این روز ها سرشار از انژی مثبتمممم😁و سرگرمی جدیدم اینه که ببینم کدوم پلاک مال کدوم شهره😛😐و مرسی از دعوت اجی ماجده گلم:-)😍❤

  • ۱۱ دوست داشتم❤️لایک
  • ۴ حرف های قشنگ تون😍
    • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
    • دوشنبه ۱۲ شهریور ۹۷