خنـــــــــــــــــــღـــــــــــده کــدهツ

دنیای کوچکی برای گذاشتن لبخند بر روی لبان شما و گاهی خالی کردن خودم .....

ساعت1:00به وقت تهران

۶ صحبتاتون

:)

۴ ۲

تا حالا تو عمرم روزی نبوده که به اندازه امروز(8فروردین96)و6فروردین 96 خندیده باشم

۳ صحبتاتون

برای خودم مینویسم+++مینویسم تا باقی بماند و هیچگاه از یاد نبرم+++


خدا این پسر عمه ها رو از ما نگیر

دوتا پسر عمه که بیشتر نداریم....


بالاخره تشریف آوردن

(بعد از یک ساعت و 10دقیقه تاخیر، البته جا نماند که خودشون میخواستن ساعت18بیان اما بابا سفارش کرد17بیان که بیشتر همو ببینیم

آخه شما که خبر ندارید ،عروس خانوم قرار بود بیان؛)

اما اونا هم نکردنو ساعت 18:10دیقه اومدن ،تا 19:45دیقه هم بودن اما چون شام مهمون خونه مامان جونم(مامان بابام)بودن

رفتن دیگه...)


نشستن منتظر شدیم تا حمیدم بیاد بعد پذیرایی کنیم

اومد اول از همه بستنی معجونی تدارک دیده شده؛) حمید بستنیو برداشت رفت جلو تلویزیون ببینه فوتبال چی میشه

(برای عید تلویزیونو بردیم اتاق خواب مامان و بابام)

هیچی دیگه منم رفتم روی مبل میزبان کنار جای خالی اوشون نشستم برگشتم به آبجیم میگم بیا بشین اینجا

میگه جای حمیده

میگم اون بچه فوتبالشو از دست نمیده بیا دیگه:)

گفت نه و رفت روی یکی از مبلا نشست

هعییییییییی

فوتبال ایران و چین تموم شد 

(متنفررررررررررررررررررم از فوتبال)

و این پسر عمه ما برگشتن البته بعد از کلی بحث و اینا که اوشون تشریف نداشتن

(اضافه کنم که من هی زل میزدم به آتنا و احمد چقدر به هم میومدن نمیدونم چرا قیافه دختره انقدر برام آشنا بود فکر کنم دیشب خوابشونو دیده بودم ینی خواب امروزو دیده بودم)

هیچی دیگه اومد نشست سر جاش منم که غرق گوش دادن به حرفای بقیه بودم

میگه-چطوری ماجد

+ای خوبم

-هیچی نگفت یهو ترسیدم برگشتم نگاش میکنم میگه-تو چرا اینجوری شدی خودتو میگیری واسه ما

میگم+من!

میگه آره چند وقتیه خودتو میگیری

میگم +اون محدثه اس که خودشو میگیره

میگه-اون که خیلی وقته خودشو میگیره

(با علامت های بابا که میگفت پاشو برو کمک مامانت بحثث ادامه نیافت و خاتمه یافت و بعد از پذیراییو..)

حمید هی با مبینا ور میرفت میخواست باهاش بازی کنه اما مبینا خجالتی بود و خیلی وقت بود حمیدو ندیده بود ،زیاد نمیشناختش

هی به من گفت ماجد منم هرسم در اومد گفتم آقا ماجد اسم پسره من ماجده ام

اما اون همچنان کار خودشو میکرد به مبینا ام میگفت مبین 

میگم پس اونوقت اون کیه(رو به آبجی بزرگم)

میگه-محدثه خانوم

میگم+ا اینجوریاس

و....

دیگه نرفتم پیشش بشینم رفتم اونور

دوتا میزبان کنار هم بود با محدثه رفتیم اونجا که گیر احمد افتادیم حالا احمد:|

احمد با محدثه داشت در مورد کنکور و تست و اینا حرف میزد 

احمد-خوب چه خبر تستا تو زدی

+آرع همشووووووووووووووووووووو

-آره همونه که داری راحت تخمه میشکنی

من-D:

برگشتم به محدثه میگم نمیشه از دست این دوتا در رفت

حمید ریاضی خونده

بابام رو به حمید و اشاره به من-میخوام این بچه رو بفرستم رشته شما

بنظرت موفق میشه؟!

(حالا جالبیش اینجاس همه ساکت شده بودن

بایدم ساکت شن بحث آینده یک نوجوان بود؛)  )

حمید-ریاضی فیزیک

بابام+آره

شغلاش و شاخه هاش خوبه؟

به دردش میخوره یا بفرستیمش هنرستان؟!

احمد یواش که منو بقلیم بشنوه+تو بیا برو کارو دانش بخون بیشتر به دردت میخوره

حمید-اگه بازار کارشو میخوای همون بفرستش هنرستان

اما اگه از من میپرسید به تیپش و... مهندسی میاااد

من+(ذوق مرگ بودم ذوق مرگااااااااااااااااااا)

حمید-به قیافش نمیخوره حفظیاتش خوب باشه برعکس فکر کنم محاسباتش و ریاضیش خوب باشه

(من+واااااااااااااای این از کجا فهمید)

(اون وسط فقط داشتم ریسه میرفتمو میخندیدم

حمید+برعکس فکر کنم محدثه حفظیاتش خوب باشه

(نه بابا بعد چجوری تجربی داره میخونه   والاااااااااااااا)




2.کلی خاطره تعریف شد که قباهت(درست نوشتم!زیادم مهم نیس من تو غلط نوشتن معرکه ام) داره!

از بس که خنده داره میترسم کشته بذاره رو دستم؛)


3.عاشقتم خدا این پسر عمه هامو از من نگیر 

حمید به زودی میره سربازی

احمدم به زودی عروسیشه

شوهر عمم که خیلی عروس خانومو دوس داشت

مامانم برگشته میگه اگه پدر شوهر دوست داشته باشه

البته اگه بذارن خیلییییی خوبه

برگشتم بهش میگم-اگه خواهر داشت نمیذاشت

مامانم-آره عروسه شانس آورده خواهر شوهر نداره

من-بمیرم برات اون ۴ تا خواهر شوهر نذاشتن پدر شوهرت دوست داشته باشه

(هرچند که تا جایی که من یادم میاد باباجون خیلی دوسمون داشت هعیییییییییییی خدا بیامرزدش)

من-بخاطر همینه به محدثه میگم اون شوهری خوبه که تک فرزنده میشی تک عروس نه جاری داری نه خواهر شوهر

و....



:))

۲ صحبتاتون

پسر عموم اومده خونمون میبینم داره از خوشحالی بال در میاره

گفتم شاید پزشکی قبول شده ازش پرسیدم چی شده؟

میگه سازمان سنجش برام شارژ ایرانسل فرستاده

من : )))))))))))))))

سازمان سنجش : (((((((((((((

سازمان حمایت از حقوق بشر ^ـــ^

۵ ۱

خمیر دندون

۵ صحبتاتون

ﺁﻗﺎﯾﻮﻥ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﺮﺍ ﺍﺳﻢ ﻫﻤﻪ ﺧﻤﯿﺮﺩﻧﺪﻭﻧﺎ ﺩﺧﺘﺮﻭﻧﺲ

ﺧﺪﺍﻭﮐﯿﻠﯽ ﺷﻤﺎ ﺣﺎﺿﺮﯼ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺴﯿﻢ ﻭ ﭘﻮﻧﻪ ﻫﺴﺖ

ﻏﻼﻡ ﻧﻌﻨﺎﯾﯽ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﺪﻭﻧﺖ!

ﻧﺨﻨﺪ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﺪﻩ

۶ ۱

رقصیدنم معضلی شده واسه ما


وقتی تو یه مراسمی مثل تولد یا عروسی کسی نمیخواد برقصه

چرا اینقدر اصرار میکنید!

جفت دستهاشو میگیری میکشی ،

فرش و جمع میکنی، طرفــو رو فرش اسکی میدی که چی بشه؟

خب نمیخواد برقصه مگه زوره؟!! :| 








+لینک کردن :: خنـــــــــــــــــــღـــــــــــده کــدهツ

۸ ۰
اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ، بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند و یا نوازشی عاشقانه کنیم .


شکسپیر
کسایی که زحمت نوشتن مطالبو میکشن
طراح قالب : عرفـــ ـــان ادیت قالب توسط:عـ ـلـ ـی قدرت گرفته از بلاگ بیان