دیشب خاله مامانم زنگ زد گیر داد حتما باید برای سفره اش بیایم و چون مامانم سرکار بود با زنداییم که دختر خاله مامانمم میشه رفتیم

داشتن به دخترا هدیه میدانن و همه چیزای خوشگل براشون در اومده بود برای من گیره در اومد که اینقدر کوچولو عه حتی به موهای دستمم وصل نمی شد:)

پی نوشت1:خخخخ رفتیم هیئت به اجیم گفتم اینارو میبینی دارن باهم دعوا میکنن الان سرشو میبره چون فضولی کرده توهم فضولی کن میگم تیکه تیکه ات کنه

بدبخت تکون نمی خورد خخخخخخ تشنج کرد بچه خخخخخخخ

پی نوشت 2:دلم اهنگ خواست هدفون گذاشتم و مشغول ورزش بودم یاد رقص زومبا افتادم یدفعه بابام درو باز کرد و از اونجایی که عین تشنجیا میرقصیدم خخخخخخخ بابام  خشکش  زد فکر کرد برق گرفتم خخخخخخخخخخخ

پی نوشت 3:گویا دیروز خاله دوستم یه دفعه حالش بدشده و دردش شروع شده و چون بیشتر خیابونا بخاطر هیئت ها بسته بودن دیر رسیدن بیمارستان و بچه  توی شکمش مرده....

تموم خیابونا هم پره آشغاله از صدای دسته هم نگم براتون که کلافه شدم پوففففففف ای کاش یکم نظم وجود داشت و بیرون از شهر یه مکان به وجود میوردن تا این همه مشکل به وجود نیاد......