https://instagram.fdoh5-1.fna.fbcdn.net/vp/1f8b84a5f7440db22ef3bd26eda6eb31/5C35B8B3/t51.2885-15/sh0.08/e35/s640x640/40095501_518283295311827_4259065196569408046_n.jpg

دیشب سرم را بر روی بالشت گذاشتم چشمانم را بستم و با کودک درونم  در مقابل ستاره ها سوگندی خوردم

اینکه فردا فرصتی به او بدهم تا کمی طعم زندگی را بچشد

صبح که شد به سوگندم عمل کردم اول کمی لبخند زدم و واکنشی زودتر از زندگی داشتم میخواستم جوری بشود که زندگی وقتی لبخندم را دید پاسخم را با ترش رویی ندهد

پاهایم را بر روی زمین گذاشتم و با پرز های قالی تمام اتاق را متر کردم و در هر قدمم اواز شادی  را می سرودم

چای درست کردم و فرصتی دادم تا بخار هایش صورتم را نوازش کند

نمیدانییییییی چه لذتی داشت امروز اموختم حتی با گرمای یک چای هم میتوان طعم  ارامش را چشید

و یک درس دیگر هم یاد گرفتم گاهی وقت ها همانند یک کودک باید زندگی را دید حتی مشکلات بزرگ را آن وقت میبینی همانند یک شکلات تلخ کوچک میشوند و تلخی شان برای یک لحظه است و ثانیه ای بعد طعمی از ان ها به یادگار نمی ماند....

امروز با زندگی زور نمایی کردم رو به رویش ایستادم و قلبم را به رخش کشیدم....اشتباه نکنید آدم ها توی قلبم را به رخش کشیدم همان ادم هایی که در قلبم برای خودشان لم داده بودند آن ها همان هایی هستند که قلبم را به وجود آوردند و ضربانش را بر روی ریتم زندگی به تپش در آوردند به زندگی گفتم هههه میبینی من کسانی را دارم که تو نداری... کسانی که باعث میشوند من از تو قوی تر باشم حالا وایسا و ببین که چگونه من را هر روز قوی تر میکنند...به راستی که این کودک درون و این ادم های توی قلبم راز عجیبی هستند این را من نمی گویم لبخند کوچک اما پرمعنای بر روی لبانم این را می گویند....