http://www.talab.org/wp-content/uploads/2018/01/1633924522-talab-org.jpg


گاهی وقت ها دلم میسوزد به حال آن قطره ی بارانی که فکر میکرد با آمدنش گیاهان را شاداب و دل آدم ها را از سیاهی ها میشوید...

اما نمیدانست در میان خرابه ها کودکی است با شکم خالی که حسرت کمی محبت را میخورد که هیچوقت معنایش را نچشیده...رویاهایی دارد که بوی ناامیدی میدهند...ستم و سختی کشیده که دانستنش قلب را به درد می آورد......

فکر کنم آن قطره نمیداند سال هاست ساکنان زمین محبت را فراموش کرده و دیگر قلبی در سینه ندارند که سیاهی هایش ازبین برود...


امضا : یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه