https://scontent-frt3-2.cdninstagram.com/vp/9b811edd9b76ce5e4f1b9607685afc60/5BFF894C/t51.2885-15/sh0.08/e35/c0.135.1080.1080/s640x640/37742347_247089429444659_8452731058570395648_n.jpg?_nc_eui2=AeFn0ZhTLtKxQ69ytB8yMuLPa1yL9h7r36VUGPCgfPQZDT4_l0ygTdg1XZIsNpQydTi_GxWVaLLd3Vn23Kw7tHHj


دیروز دست در دست هم قدم میزدیم یه قدم من یه قدم تو

دستانت را فشار میدادم که مبادا من را در این شهر غریبه تنها بگذاری

ناگهان  بورانی از برف جاری شد همه جا را پوشاند

وقتی بوران برف خوابید تورا دیگر ندیدم

میترسیدم و همه جا نامت را فریاد میزدم انقدر بلند که خدا هم شاکی شده بود

ستاره ها هم هم صدا با من نامت را میسرودند

همه اش با خود میگفتم زیر بام این شهر سیاه چگونه تورا پیدا کنم

روزها گذشت و همچنان نامت را صدا میزدم حتی کوبنده تر از قبل

در این میان یک دفعه تورا دیدم از شوق دیدنت قلبم میخواست از جایش بکند

با تمام سرعت به سمتت میامدم که....که.. تورا دست در دست او دیدم

دنیایم خراب شد ستاره ها دیگر سوسو نمی زدند

یه لحظه  قلبم از تپیدن دست کشید

چشمانم همه جارا سیاه میدید

تا دیروز رویای دست در دست تو راه رفتن بر روی چمنزار هارا میدیدم اما...اما حالا باید نظاره گر عروس شدنت باشم...



پی نوشت:دیشب تو خواب این داستان رو دیدم گفتم حتما باید بنویسمش خخخ شاید باورتون نشه اما من بیشتر نوشته هامو تو خواب میبینم

امیدوارم خوشتون اومده باشه ^_^