با خواهر جان تموم شب رو به انتظار نشستیم و رفتن ماه رو تماشا کردیم...خاموش شدنشو...! میدیدمش و هر لحظه بیشتر یاد خودم می افتادم...منم کم کم داشتم خاموش میشدم... اما کِی کاملا تاریک میشدم؟ نمیدونستم!
روشنایی های زندگی من همه کور شده بودند و هیچ اثری ازشان نبود...تک و توک پیدا میشد لبخندی روی لبم بیاد و تمام بدنم رو آرامش فرا بگیره!
من بودم و محدثه... محدثه دوربین به دست تمام لحظات رو سعی میکرد ثبت کنه تا بعد لابه لایش چهار پنج تا عکس خوب نگه دارد بلکم! و من...و من چشمانم را به تلسکوپ سپرده بودم! دستانم نافرمانی میکردند و من را از دیدن عشقم محروم میکردند... من سال هاست که عاشق ماه ام... از همون روزی که شباهت هامون رو دریافتم...!
با محدثه تمام نیمه شب رو به انتظار نشستیم... ماه ناپدید شد! قرمز شد! ولی کم نیاورد...بازم شروع کرد به روشن شدن! بازم اومد! ماه عشقِ دوست داشتنیِ من...من رو تنها نگذاشت...!
تمام شب تا صبح رو درگیر یک سوال بودم: آیا من هم بعد از نابودی کامل.‌..دوباره ممکن بود روشن شم! اما نه...منکه عین ماه عاشق دلداده ای چو خود نداشتم که تمام شب را با نگرانی به صبح برساند...!
نمیدونم کِی! نمیدونم چطور! من حتی نمیدونم آخرین ضربه توسط چه کسی زده خواهد شد! اما خوب میدونم که ی روز خاموش میشم...تاریکِ تاریک! و آنگاه در انتظار عاشق دلداده ای خواهم ماند تا قلبش عشق را بازتاب کند و نور مرا فراگیرد! من باور دارم عشق مرده را زنده...کور را بینا و نا امید را امیدوار خواهد کرد! من باور دارم و اعتقاد دارم باور هایم به حقیقت می پیوندند.‌‌..!
امضا: ماجده کندزی
97.5.6