https://scontent-frx5-1.cdninstagram.com/vp/a7cd816758ace003ad35b1209d19ab6d/5BEE2992/t51.2885-15/sh0.08/e35/c0.128.1080.1080/s640x640/20766529_125484451344923_1417946546120425472_n.jpg

هاله های خورشید مثل همیشه در حال قلقلک دادن چشمانم بودند ...

بی حوصله تر از همیشه از خواب برخاستم

پنجره رو باز کردم تا کمی شاهد نوازش مهربانانه باد بر گیسوان خود باشم

همین که پنجره را باز کردم

متوجه مردمانی خسته شدم

مردمانی که پشت لبخند های گرمشان دنیایی پر از غم پنهان بود

حتی دیگر نسیم هم بوی ناامیدی میداد

صدای زوزه های باد سراسر شهر را  فرا گرفته بود

انگار میخواست خدارا متوجه این همه سختی بکند

اما رنگ خاکستری اسمان

نشان دهنده این بود که خدا هم از بنده هاش خسته تره

چشمامو بستم

و از دوباره شروع کردم به نقش کشیدن تابلو رویاها

 رویایی که سرشار از خوبی هاست

و واقعا هم خوب بودن همه چیز رویاست...