امروز یه حال عجیبی جلوی دست و پامو گرفته...

ی حالی که نمیذاره اشکام جاری بشن..

ی حال عجیبی بهم میگه شاید امروز لبخند بزنم...

ی حال عجیبی که بهم میگه ممکنه امروز ی روز خوب باشه...

من حالم این روزا خیلی عجیبه...

این روزا تا قدم میزنم..یکی میاد پامو قطع میکنه...

این روزا تا میام گِله کنم..یکی میاد و زبونمو می بُره...

فقط نمیدونم چرا یکی نمیاد گوشامو بگیره تا این همه توهین رو نشنوم...

چرا یکی نمیاد چشمامو کور کنه تا اینهمه نامردی رو نبینم...

این روزا تا میام لبخند بزنم..یکی میاد و اشکامو جاری میکنه...

اما امروز...امروز یه حال عجیبی دارم..احساس میکنم لبخند همین نزدیکی هاست...

باید دستمو دراز کنم که بهش برسه...

ولی انگاری امروز کسی دَستَمو هم قطع کرده...

امضا: م.ک

97.4.25