http://uupload.ir/files/hfng_1_(24).jpg
یک نفر دنبال خـــدا می گشت ، 

 شنیده بود که خـــدا آن بالاست و عمری دیده بود که 

 دست ها رو به آسمان قد می کشد . 

 پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت ،

 ابرها را کنارمی زد، 

 چادرشبِ آسمان را می تکاند ، 

 ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر و رو . 

 او می گفت: خــــدا حتما یک جایی همین جا هاست 

 و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش ؛ 

 که کسی بر آن تکیه زده باشد . 

 او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی . 

 نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. 

 از آسمان دست کشید،

 از جست و جوی آن آبیِ بزرگ هم 

 آن وقت نگاهش به زمینِ زیر پایش افتاد . 

 زمین پهناور بود و عمیق . 

 پس جا داشت که خــــدا را در خود پنهان کند 

 زمین را کند ، ذره ذره و

 لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر 

 خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن

 جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود ، 

 نه پایین و نه بالا ، 

 نه زمین و نه آسمان . خــــدا را پیدا نکرد . 

 اما هنوز کوه ها مانده بود. 

 دریاها و دشت ها هم . 

 پس گشت وگشت و گشت. 

 پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. 

 زیرتک تک همه ی ریگها را. 

 لای همه ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. 

 اما خبری نبود 

 از خـــدا خبری نبود ، 

 نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو 

 آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. 

 شاید نسیم فرشته بود که می گفت

 خسته نباش که خستگی مرگ است. 

 هنوز مانده است، 

 وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است. 

 سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست. 

 نسیم دور او را گشت و گفت : اینجا مانده است ، 

 اینجا که نامش تویی و

 تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید . 

 نسیم دریچه ی کوچکی را گشود ، راه ورود تنها همین بود 

 و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد .

 
 خـــدا آن جا بود . 


 بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست 

عرشی که در پی اش بود، همین جاست . 

 سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، 

 خــــدا همه جا بود ؛ هم در آسمان هم در زمین . 

 هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه ، 

 هم لای ستاره ها و هم روی ماه ... 





 
  خانم عرفان نظر آهاری